|
سال 1230
(مرد):دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمیشم....
سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
سال 1330
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا میخوای بری دانشسرا؟ میخوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) میکونم...
سال 1380
مرد: کجا؟ میخوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی میپوشی شون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ میکشمت. من... تو رو... می کشم...
سال 1400
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر میشه .... آ .... مامی. باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه...
گفتند : کلاغ ؟ شادمان گفتم : پــــــــر! گفتند : کبوتر آسمان ؟ گفتم : پــــــــر! گفتند : خودت ؟...به اوج اندیشیدم در حسرت رنگ آسمان گفتم : پــــــــر! گفتند : مگر پرنده ای؟ خندیدم گفتند : تو باختی! و من رنجیدم در بازی کودکان فریبم دادند احساس بزرگ پر زدن را چیدند! آنروز به خاک آشنایم کردند، از نغمه پرواز جدایم کردند، آن باور آسمانی از یادم رفت! در پهنه ی این زمین رهایم کردند حالا همه عزم پر گرفتن دارند! دستان مرا دوباره می آزارند! همراه نگاه مات و بی باور من از روی زمین به آسمان می بارند گفتند : پرنده ای! گریه ام را دیدند دیوانه ی خاک بودم و فهمیدند گفتم : که نمی پرم، نگاهم کردند بر بازی اشتباه من خندیدند! زن سردش شد. چشم باز کرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش کنارش نخوابیده بود. از رختخواب بیرون رفت. باد پردهها را آهسته و بیصدا تکان میداد. پرده را کنار زد. خواست در بالکن را ببندد. بوی سیگار را حس کرد. به بالکن رفت. شوهرش را دید. در بالکن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچالهتر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی که با او زندگی میکرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. کنارش نشست. - چیزی شده؟ جوابی نشنید. -با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پکری؟ باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت. - میدانی فردا چه روزی است؟ -نه. یک روز مثل بقیهی روزها. -بیست سال پیش یادت هست. مرد گفت. زن ادامه داد. - تازه با هم آشنا شده بودیم. -مرد گفت: بله. سیگارش را روی زمین خاموش کرد و ادامه داد. -اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست. - آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی. - میدانی چه گفت؟ -نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوکه شدم که به هیچ چیز دیگری فکر نمیکردم. مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت. -به من گفت یا دخترم را بگیر یا کاری میکنم که بیست سال آبخنک بخوری؟ - و تو هم ترسیدی و با من ازدواج کردی؟ زن با خنده گفت. -اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این کار را میکرد. زن بلند شد. گفت من سردم است میروم تو. به مرد نگاهی کرد و پرسید: -حالا پشیمانی؟ مرد گفت. نه. زن ادامه نداد و داخل اتاق شد. مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام میشد و من آزاد میشدم. آزادِ آزاد . این تست حافظه تصویری می تونه سن مغز شما رو تعیین کنه
برای شروع روی لینک زیر کلیک کنید : http://flashfabrica.com/f_learning/brain/brain.html جا نخورید ... حقیقت تلخه!!!!
هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم.
|
|||